نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۰ توسط الهه کرمعلی زاده
اینجا در دنیای من
گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته انددیگر گوسفند
نمیدرند
به نی چوپان دل
میسپارند و گریه میکنند...*
اجازه ... ! اشک سه
حرف ندارد ... ، اشک خیلی حرف دارد!!!*
می خواهم برگردم به
روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود . عشــق، تنـــها در
آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه ى
زمین، شــانه های پـدر بــود ...
بدتـرین دشمنانم،
خواهر و برادر های خودم بودند .
تنــها دردم، زانو
های زخمـی ام بودند.
تنـها چیزی که
میشکست، اسباب بـازیهایم بـود
و معنای خداحافـظ، تا
فردا بود...!*
این روزها به جای"
شرافت" از انسان ها فقط" شر" و " آفت" می
بینی !*
راســــــتی،دروغ گـــــفتن را
نیــــــــز، خـــــــــوب یاد گـــرفتــه ام...!
"حــــال مـــن
خـــــــوب اســت" ... خــــــوبِ خــــوب*
وقتی کسی اندازت نیست دست بـه اندازه ی خودت
نزن...*
این روزها "بــی" در
دنیای من غوغا میکند!بــیکس ، بــیمار ،
بــیزار ، بــیچاره بــیتاب ، بــیدار ، بــییار ،
بــیدل ،
بـیریخت،بــیصدا ، بــیجان ، بــینوا
بــیحس ، بــیعقل ،
بــیخبر ، بـینشان ، بــیبال ، بــیوفا ، بــیکلام
،بــیجواب ، بــیشمار ،
بــینفس ، بــیهوا ، بــیخود،بــیداد ، بــیروح
، بــیهدف ، بــیراه ،
بــیهمزبان *
*بــیتو بــیتو
بــیتو......*
می دانییک وقت هایی
باید
روی یک تکه کاغذ
بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی
افـکارت
باید به خودت استراحت
بدهی
دست هایت را زیر سرت
بگذاری
به آسمان خیره
شوی
و بی خیال ســوت
بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام
افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده
اند
آن وقت با خودت
بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند
!!!*
مگه اشك چقدر وزن
داره...؟ *که با جاري شدنش ،
اينقدر سبک مي شيم...*
من اگه
خـــــــــــــــــــــدا بودم ... یه بار دیگه
تمـــــــــــــــوم بنده هام رو میشمردم
ببینم که یه وقت یکیشون
تنــــــــــــــها نمونده باشه ...*
